شب که می آید چراغی هست؟
در بیخودی تو خود را می جوی تا بیابی
امروز بعد از چندین ماه با سعیده صحبت کوتاه اینترنتی داشتم که پربار بود. او در تحلیل اوضاع اخیر ایران هم ناراحت بود و هم آن را یک فرصت مطالعاتی مهم می دانست. من با دیدگاه او کاملا موافقم. ابراز احساسات تا حدی خوب است؛ اما مهم تر از آن، تحلیل درست و واقع بینانه رویدادهاست که کار علمی می خواهد نه کار احساسی و حتی گاهی لازم می شود که نتیجه مطالعه را که برخلاف احساسات خود آدم است، پذیرفت. این یکی خیلی شجاعت می خواهد. این مطلب کوتاه رو به مرمر عزیز تقدیم می کنم که خیلی از اوضاع، غمگین است. روح افزا باشیم يه روزي گفتم: تو شيرين مني. عقاب در صدد شکار خرگوش است. من و تو در شکار چه هستیم؟ این روزها را در سکوت سخن و قلم به سر میبرم. نمی دانم با این همه غوغایی که در جهان است؛ کشمکش ها و بد اخلاقی ها، آدم ها را در چنان کلافی پیچانده است که نمیدانند سر از کدام سردرگمی بیرون کشند. خبري ازت نيست در لحظه هایی که دیدار زن مسافر از دختر بوكسور كتك خورد اعتراف دختر بوكسور در دادسرا Hakim: سلام
مرمر عزیز! راستش از نوشته های شما در وبلاگ برادرم قدری ناراحت شدم؛ چون او هم دوست داشت آقای مهندس رئیس جمهور باشد. او از احمدی نژاد اصلا خوشش نمی آید. شما و آقا مهدی با محمد ما خیلی تند صحبت کردین. من با شناختی که از برادرم دارم، او اصلا اینگونه نیست که شما فکر می کنین.![]()
يه پسري زن مي خواست
از يه دختري در این سر دنیا خواستگاري کرد
دختره ناز کرد
ناز
ناز
ناز
پسره دلگير شد
مثل اوايل حال عشقبازي نداشت
حوصله اش سر ميرفت
گفتا: تو فرهادي مگر؟
گفتم: خرابت مي شوم.
گفتا: تو آبادي مگر؟
گفتم: ندادي دل به من.
گفتا:تو جان دادي مگر؟
گفتم: ز كويت مي روم.
گفتا: تو آزادي مگر؟
گفتم: فراموشم نكن.
گفتا: تو در يادي مگر؟
زندگی عرصه شکار ها و گریزها است. اگر در صدد شکار هدف ها نباشیم، خود مان تبدیل به هدفی برای شکار دیگران خواهیم شد.
بخش قابل توجهی از مردم را می بینم که نسبت به همدیگه بدبین و سوء ظن دارند. اندک چیزی آنها را به یکدیگر بدبین می سازد! عرصه های بزرگ اجتماعی که حوزه حضور عالمان و فرهیختگان جامعه است نیز متاسفانه میدان خشونت سیاسی و کلامی و تبلیغاتی علیه همدیگه است. امام جمعه علیه یک سخنران دانشگاه، استاد دانشگاه علیه جناح حاکم، فلان نماینده مجلس علیه فلان فعال سیاسی، روزنامه نویس علیه اون نامزد انتخابات، و همینطور ادامه داره این داستان بداخلاقی ها که من فکر می کنم ریشه در عدم سلامت روحی و روانی خیلی از این افراد داره.
گاهی گفته می شه که اعدام و زندان و سنگسار و شلاق و ترور و انفجار خشونت است؛ اما من فکر می کنم خشونت کلامی و سیاسی و تبلیغاتی جاری در بین نویسندگان و گویندگان و رهبران جریان های سیاسی - اجتماعی حوزه زندگی ما اگه افزون تر از بقیه موارد خشونت نباشه کمتر نیست. و من در تعجبم که بزرگان فکری جامعه وقتی با چنین بحران های روحی گرفتارند، چگونه می تونن گره از بدبختی ها و مشکلات مردم باز کنند؟!
من و اين دل ويران
من و اين ننگ بي پايان
اين شب هاي تاريک
اين روزهاي ابري
من و اين سنگ ها
اين کلوخ ها
اين ريگ زار تفتیده
من و اين علف زار زرد
اين بوته هاي سوخته
اين سرماي کشنده
من و اين چشم نابينا
اين حس غريب
من و اين لمس زبر الماس
اين قلب خونين
اين انديشه يخ زده
اين سينه افروخته
من و روزهایی که گذشت
و شب هایی که خواهد آمد
در کوچه ی پار و پیرار
از دور می شد پدیدار
دیگر تو آن شعله ی سبز
وان شور پارینه را کشته بودی
قلبت نمی زد که آنک
آن خنده ی آشکارا
وان گریه های نهانک
آن لحظه ها
مثل انبوه مرغابیان
و صفیر گلوله
از تو گریزان گذشتند
تا هیچ رفتند و درهیچ خفتند
شاید غباری
در ایینه ی یادهایت
نهفتند
بشکن طلسم سکون را
به آواز گه گاه
تا باز آن نغمه ی عاشقانه
این پهنه را پر کند جاودانه
"شفیعی کدکنی"

زن شاكي در اظهاراتش به بازپرس گليپور گفت: آن روز عصر به ايستگاه دانشگاه شريف متروي تهران رفتم تا به منزلم مراجعه كنم و دقايقي بعد در ميان ازدحام مردم، بسختي وارد قطار شدم كه هنگام جابهجايي مسافران يكي از زنان مسافر، ناخواسته پاي دختر ضارب را لگد كرد او بر سر زن مسافر فرياد كشيد و به او فحاشي كرد. زن مسافر از وي عذرخواهي كرد، اما دختر ضارب توجهي نكرد و به مشاجره و فحاشي ادامه داد. در همين موقع به رفتار دختر جوان اعتراض كردم و خواستم كمي آرام بگيرد كه به سويم حملهور شد و درگيري بالا گرفت و يكدفعه ضربه محكمي با مشت به چشم من كوبيد كه وضعيت جسميام به خاطر بيماري ام.اس بدتر شد. دختر جوان با وجود اعتراض مسافران، به حرفهاي آنها توجهي نكرد و با مشت و لگد به جانم افتاد تا اين كه در ايستگاه صادقيه تهران، ماموران او را دستگير كردند.
به دنبال اظهارات زن شاكي، پرستو متهم به كتك زدن وي اعتراف كرد و به بازپرس گليپور گفت: به طور حرفهاي، بوكس كار ميكنم و همراه پدرم در يكي از شهرهاي شمالي كشور زندگي ميكنيم. هفته گذشته براي ديدار عمهام، به منزل وي در غرب تهران آمدم. عصر روزحادثه هم به همراه دختر عمهام به يك مغازه فروش تلفن همراه رفتيم تا وي سند تلفنش را از فروشنده دريافت كند.
صاحب مغازه از ارائه سند به وي خودداري كرده بود. به همين خاطر او از من خواست همراهياش كنم و يك قبضه چاقو هم در اختيارم گذاشت تا اگر مرد فروشنده سند را نداد، او را تهديد كرده و كتكش بزنم كه قبول كردم، اما مالك مغازه نبود، بنابراين به سمت ايستگاه مترو رفتيم تا به منزل برويم. دختر عمهام چاقو را به خيابان انداخت و وارد مترو شديم. داخل مترو يكي از مسافرها، پايم را لگد كرد كه با وي درگير شدم و پس از آن، زن شاكي به هواخواهي وي پرداخت كه با هم درگير شديم و من مشت محكمي بر چشم و صورت او زدم و با مشت و لگد هم او را كتك زدم. ميدانم اشتباه كردهام و از او تقاضاي بخشش دارم.
فکر نکنین دخترا زورشون کمه!

Roohi: سلام
Hakim: حال شما؟
Roohi: ممنونم. شما خوبين؟
Hakim: ممنون خدا رو شکر. چه می کنید با سعدی و حافظ و مولانا؟
Roohi: چطور؟
Hakim: راستی تا یادم نرفته، من با اجازه آی دی شما رو به یکی از دوستان دادم؛ خانم ... ایشون در قبرس زندگی می کنند
Roohi: آها اشکالي نداره
Hakim: خانم خوبی هستند. قبلا با ایشون ساعت ها در مورد مسائل اعتقادی و شناخت ادیان صحبت می کردم. خانم فهمیده و خوبی هستند.
Roohi: خوبه
Hakim: اما در مورد حافظ. یه بیت داره حافظ که همیشه به من کمک کرده. در مطلع می گه:
Hakim: به مي سجاده رنگين کن گرت پير مغان گويد/ که سالک بي خبر نبود ز راه و رسم منزل ها
Hakim: من این بیت رو خیلی دوست دارم. واقعا زیباست
Roohi: بله بسيار زيباست؛ اما به اين شعر او نمي رسه که مي گه:
Roohi: آتش آن نيست که از شعله او خندد شمع/ آتش آنست که در خرمن پروانه زدند
Hakim: آره اما خود حافظ می گه:
Hakim: آن کس است اهل بشارت که اشارت داند/ نکته ها هست بسي محرم اسرار کجاست
Roohi: بله واقعا
Roohi: خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت/ به قصد جان من زار ناتوان انداخت
Hakim: نيکي پير مغان بين که چو ما بد مستان/ هر چه کرديم به چشم کرمش زيبا بود
Hakim: همه بدی ها از ماست. همه ناتوانی ما از ماست؛ اما ...
Roohi: به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد/ فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
Serate Hakim: دست از طلب ندارم تا کام من بر آيد/ يا تن رسد به جانان يا جان ز تن در آيد
Roohi: اين خيلي مشکله من نيستم
Hakim: اين نهايت عقله
Roohi: ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم / خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
Hakim: زهي خجسته زماني که يار باز آيد/ به کام غمزدگان غم گسار آيد
Hakim: ميدوني خود حافظ در جواب چي ميگه ؟
Hakim: شب وصل است و طي شد نامه هجر/ سلام هي حتي مطلع الفجر
Roohi: باده نوشی که در او روی و ریایی نبود/ بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست
Roohi: چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم/ باده از خون رزان است نه از خون شماست
Hakim: الا يا ايها ساقي ادر کاسا و ناولها/ که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکلها
Roohi: دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست/ گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
Hakim: تا حالا به مطلع ديوان فکر کردين؟ ميدونيد چرا حافظ با شعر يزيد شروع کرده ؟
Roohi: اگر فکر کرده بودم که حالم اين چنين خراب نبود. شما بگين
Hakim: يزيد با همه بديش، نماد يک رويي است؛ اگر خوب است يا بد
Roohi: اي واي چقدر کار سخت
Hakim: بزرگترين چيزي که حافظ به اون اعتراض ميکنه نداره يعني ريا
Roohi: من همه روي و ريايم
Hakim: من نظرات رو ميخوندم يکي نظر زيبايي داده بود چند تا شکلک کشيده بود و بعد نوشته بود: چرا ما آدما هر لحظه و ساعت يک صورت داريم؟ و اين درد بزرگيه. من معتقدم اين از عدم آگاهي ما از خودمون نشات ميگيره
Roohi: کجا نوشته بود؟
Hakim: در قسمت نظرات وبلاگ شما. البته من هم يک بار يه نظر گذاشتم نميدونم خونديد يا نه
Roohi: درباره کدوم مطلب؟
Hakim: هيچ گاه قفس معشوق خود نباش، غايت، تملک نيست، آزادي است، خلاقيت جزء ذات است، اگر خلاق نباشد عشق نيست، بند استعشقعشقعشق. در صندوق پيشنهادات 4
Roohi: بله درسته
Hakim: از نظر شما تن چقدر ميارزه؟
Roohi: نعمت خداست امانت است
Hakim: و جان چيست؟ اين چقدر ميارزه؟
Roohi: سوال سخت مي کني من بايد تا فردا فکر کنم درباره اش
Roohi: فعلا بايد برم جايي
Hakim: يا علي؛ اما در مورد جان منتظرم
Roohi: فردا همين حدودا بيا تا صحبت کنيم ساعت 6 به وقت کابل
Hakim: ان شاء الله اگه بتونم حتما
Roohi: خدانگهدار
Hakim: خدا نگه دار
| Design By : Night Skin |




